
شکارچی وقتی رسید و این صحنه رو دید خیلی عصبانی شد و گفت این شکار منه زود پسش بدید...!
{بچه ها شکار چی امام رضا (ع) را نشناخت}
امام رضا (ع) فرمودند :من پول این آهو را به شما می دهم ، شما آن را آزاد کنید.
شکارچی قبول نکرد ، همون موقع همه دیدند که آهو چیزی به امام رضا (ع) گفت!!!
{بچه ها خدا جون این قدرت را به امامان داده که زبان حیوانات رو می فهمند }
امام رضا (ع) رو به شکارچی فرمودند: این آهو میگه من چند تا بچه دارم که منتظر من هستن باید برم به اونها شیر بدم وگرنه از گرسنگی میمیرن...
شما آهو رو رها کن بره ، قول داده که بچه هاش را سیر کنه و برگرده.
شکار چی با تعجب گفت :مگه میشه؟ اگر رهاش کنم دیگه برنمیگرده.
امام رضا (ع) فرمودند : به من قول داده من هم ضامنش میشم و قول میدم که برگرده ، حتما برمیگرده.
و شکار چی قبول کرد…!

آهو رفت و بعد از ساعتی برگشت.
وقتی شکارچی آهو رو دید خیلی تعجب کرد و گفت این آقا چه کسی هستن که آهو به خاطر قولی که به ایشون داد برگشت با اینکه میدونست جونش به خطر میفته.
مردم گفتند: ایشون امام هشتم شیعیان ، یعنی امام رضا (ع) هستند.
شکارچی تا اسم امام رضا(ع) رو شنید خیلی خیلی خجالت کشید و از رفتار بدش با امامش معذرت خواهی کرد و گفت: یا امام رضا (ع) من شما رو نشناخته بودم ولی الان به خاطر شما آهو رو آزاد میکنم.
بچه ها آهو به لطف و ضمانت امام رضا (ع) آزاد شد و برگشت پیش بچه هاش.
ما را در سایت کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه (س) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110